کویری که
رنگ آب ندیده
دلتنگ آب نیست
بالاخره برگشتم..با اینکه همین حالا هم دل و دماغ آپیدن ندارم...انگشتام خیلی وقته با کیبوردم قهر کردند...نمی دونم چرا؟؟ قبلا که دلم می گرفت می یومدم و می نوشتم...خیلی وقته ننوشتم..اما دلتنگی هام تموم نشده.
انگشتام روی دکمه های کیبورد میلغزند ولی انگار نمی خواند یه گوشه ای از دل صاحب مرده شونو روی مانیتور بیارند..بله !انگار حالا حالاها با کیبورد قهرند...انگار دارند سرم داد میزنند : تا کی می خوای از دلتنگی توی این وبلاگ بنویسی؟
....
......
........
سرمو می ندازم پایین...فکرم بدجوری مشغوله...انگشتام خودشونو زیر چونه ام جمع می کنند..انگاری اونا هم با من دارند فکر می کنند...
خدایا از کجا شروع کنم؟ من خیلی وقته گذشتمو به دست فراموشی سپردم ...از گذشته دیگه نمی نالم..ولی چرا باید از مردم بنالم؟؟ حالا که دارم با امروز خودم زندگی می کنم و همه امیدم به آیندمه چرا؟؟
دوست ندارم مطلبو باز کنم . خنده ام میگیره ... من به کدوم احد الناسی بدی کردم که باید طلسم بشم؟؟
من از این خرافات و اراجیف متنفرم...خدایا دردمو به کی بگم؟؟؟
آخه یکی بیاد بگه با این جادوگر بازیها تا حالا به کجا رسیدیند که حالا منو قاطی این کثافت بازیها کردیند...
نمیدونم چی بگم؟؟ از صبح که فهمیدم انگاری زبونم بند اومده..خیلی دوست دارم بفهمم چه کسی بوده ؟ فقط یه چیز ازش می پرسم..چه بدی در حقش کردم؟؟؟
خدایا من این دنیای سنگی تو رو نمی خوام...

تا این کاخهای ظلم و ستم این چنین پا برجاست سخن عاشقی و سرمستی از من و تو نگار من بی معناست.
آپ امروزم با بقیه روزا فرق داره. فقط می تونم بگم این روزا به شونه های یه نفر محتاجم...
به گرمی دستای یه نفر محتاجم...خسته ام...
به هر دری می زنم تا تمام وقتمو با کارهای گوناگون سپری کنم.در واقع دارم از تنهایی خودم فرار می کنم...ولی باز دلم بهونه میگیره...
دیگه دارم خفه میشم...نفس می خوام...

تو شهر تو غریبه ام ..غریبه ای که بی صداست
نفس می خوام ..نفس می خوام
تو رو یه هم نفس می خوام...
تو شب انتظار تو برای دل قفس می خوام...
پسر: دوست دارم
پسر: چه قدر تو خوبی ! کاشکی تو رو برای همیشه داشته باشم .
پسر: می خوامت برای همیشه
دختر یه نیم نگاه
پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟
دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه کار کنه اما قلبش مثل قلب یه گنجشک که توی دستهای یه غریبه ست می تپه. اما بالاخره....
دختر می خنده.
پسر قهقه می زنه.
حالا دو تایی با هم می خندند. وای که چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشک عاشق.
دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.
پسر: آره به خــدا!
دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.
پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می کنه . دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه.
قلب دختر تند تند می زنه.
دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟
پسر:آره ، مگه می شه که نیامو تو رو نبینم.
چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.
دختر منتظره.
دختر: چرا دیر کرده همیشه که زود میومد . وای خدااااا کاشکی زود تر بیاد.
پسر سرشو میاره نزدیک سر دختر
پسر: سلام گلم
دختر بر می گرده...
دختر: سلام
دختر: چرا دیر کردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازک زود می شکنه.
پسر: قربون اون قلب نازکت برم، آخ ببخشید عزیزم کارم طول کشید.
دختر: اشکال نداره عزیزم.
حالا اونا با هم خوش اند . دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه .
توی یه روز قشنگ بهاری که نسیم بهار صورت آدم رو نوازش می ده....
پسر:اوم م م ، من یه دروغ به تو گفتم.
دختر:چی؟
پسر: منو ببخش. نباید به ت دروغ می گفتم از روز اول باید راستش رو می گفتم.
دختر: مگه چی گفتی؟
پسر: من...
دختر گوش می ده. هیچ چی نمی گه. قطره های اشک صورتشو می پوشونه اون قدر که جز اشکای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه.با دستاش صورتشو پاک می کنه اما نمی تونه نمی تونـــــــــه جلوی گریه شو بگیره.
پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم....
دختر:من دوست دارم . من تو رو می خوام برای همیشه . من دوست صمیمی نمی خوام.
چرا با من این کارو کردی؟ چرا از اول نگفتی ؟
پسر هیچ چی نمی گه
تنها حرفش اینه که ...
پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممکن از دستت بدم اما ...
باید به ت می گفتم.
دختر: حالا این حرفا یعنی چی ؟ یعنی می خوای من برم ؟
پسر: سکوت
دختر: باشه . هر طور تو بخوای . من حرفی ندارم. نمی خوام باعث رنجش ت بشم.
خداحافظ ، هر جا که هستی شاد باشی و سلامت.
حالا دختر تنهایه ، حال و روزش بد جوری خرابه.
داره سعی می کنه با خودش و عشقش کنار بیاد اما سعی نمی کنه که عشقشو فراموش کنه.
دختر: اون که می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم کرد؟ چراااااا؟
چرا دلمو با خودش برد و دیگه پس نداد.
آره، می دونم که اون حق داره که برای زندگیش آزادانه تصمیم بگیره و من حق ندارم باعث
رنجش اون بشم چون اون خیلی خوبه .
ولی کاشکی می دونست که چه قدر دوستش دارم.
آره، کاشکی پسر می دونست که دختر چه قدر دوستش داره . اون قدر که راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره.
کاش پسر می دونست که شکستن دل یه گنجشک گناه داره !!!

دارم خاطرات این مدتو توی ذهنم بالاو پایین میکنم....کامران دلان داره میخونه:"چقدر بی قرارم برگرد....."
سرنوشت و تقدیر چه کارا نمیکنه...یاد اس ام اسی افتادم که برام رسیده بود."یه روز دل با خودش گفت سنگ میشم از امروز...رفت و نشت پیش سنگا ..اما عاشق یه سنگ شد..."
.....در کیفشو باز کرد.رومو اونور کردم.اومد طرفم.پشتمو کردم.یه تیکه کوچولو خاطره از گوشه کیفش دراورد و گذاشت گوشه دلم و رفت...دلم دیگه تاب نمی اورد.انگار جاش برای نگه داشتن این یه تیکه خاطره کوچیک بود.آخه روش سنگینی میکرد.آخه خیلی احساس تنگی میکرد...باید این خاطره ها رو که خیلی هم کوچیک بودند با یکی تقسیم می کرد...خاطره ها رو در اوردم و گذاشتم کف دستم.وقتی رسیدم بهش دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم:قبوله...روشو برگردوند...رفتم جلوتر ...پشتشو کرد.گفت:"پیش پای تو یه فرشته خاطره هاشو برام اورد.دیگه دلم جایی برای خاطره های تو نداره."
دستمو گذاشتم روی قلبم .خاطره ها گوشه دلم داشتند بازی می کردند.سرمو بالا کردم.خدا نشسته بود اون بالا...
کامران دلان هنوز داره میخونه:"باز دوباره،باز دوباره دل من در انتظاره...
جلوی موهامو پیتاژ کردم..ابروهامم خوشگل کردم..خدا هم که نشته کنارم..یه ژاکت هم دارم برای خودم میبافم.راستی قورباغه ام رو هم دارم قورت میدم...
به قول یلدا و شباهنگ ->پ .ن:(قورباغه را قورت بده.نوشته برایان تریسی)
آره تنهام میدونی
خیلی تنهام میدونی...

ما که بختمون از اول بخت بد بیاری بود
آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود
روزای بد می رن و روزای بدتر می یاند
از دل غمزده من نمی دونم چی می خواند؟
روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم
توی بد بیاری ها راهی زندان شدم
خلاصه ای روزگار خنجرتو به ما زدی
ولی من با این غزل میگم که اشتباه زدی
حالا اشک خون به چشم، اینو واست می خونم:
الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم
الهی دستت بشکنه...




